اولین خواب پدرو پسر
قندو عسل مامانی امروز اولین بار بود که دور از من ,در بغل بابایی خوابیدی بابایی میگفت نزدیک دوسال هست که انتظار همچین روزی میکشیده وحسابی ذوق زده شده بود این همه شتاب چرخه ی گردون بهت زده ام میکند......... انگار این بار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند،درکار با سرعتی بیشتر از نور که نگذارند من طعم گس و بینظیر این دقایق را تا عمق عمق وجودم بچشم تا ودیعه نگاه دارم برای فرداهای دورتر ...... تا یادم بماند تمام لذت های بکر تکرار ناشدنی را . میدانم به زودی دلم برای در آغوشم خوابیدنت تنگ میشود مثل این روزهایم که تنگ است برای آن روزهای نوزادی ات . ...
نویسنده :
مامان ریحانه
13:31










